خرید بک لینک
سلااااام همه چیزم... 24 آبان تولــــــــــــــــــــــــدت مباررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک بهترینم..ازخدامیخوام این سالی که به سنت افزوده شده سالی پرعزت برات باشه..گل قشنگم نمیدونم چت بودناراحت وگرفته بودی تواین روزقشنگی که منوخوشحال میکنه....روزی که خداتوروبه من هدیه دادچون فقط برای من ساخته شدی... شب تولدت توروازخداخواستم..بودنت کنــــــــــــــــــارم...تاابـــــــــــــــد...! توهم ازخداهمینوبخواه که فقط بامن باشی مال من باشی..مهم نیست امروزی که دلم میخواست کنارت باشمونیستم که برات تولدبگیرم..مهم نیست که نمیتونم بغلت کنم..امــــــــــــــــــــــا مرســــــــی ازاینکه هستی..ازاینکه یک سال دیگه گذشت وکنارتم..وباهاتم..وتولدتویکسال دیگه خودم اولین نفرتبریک گفتم.... نفسم فقط بدون خیلی میخوامت خیــــــــــــــــلی.... اینم تبریک تولدحامدم که ساعت 00:00 بهش گفتم... اینم ازهدیه ای که برای نفسم خریدم... واینم قرآنی که براش خریدم...اماعکس دستبندوندارم که بذارم توپستای بالادستبنددستشه.. تـــــــــــــولـــــــــــــــــــــدتـــــــــــــــــــو "تولـــــــــدمـــــــن "

برچسب: نویسنده: بهنام نصیری تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 4:09

سلام به روی ماهت.. میخوام داستان دیدارمنونفسموبنویسم..داستانی که مدتهامنتظرهمچین روزی بودیم...روزی که همدیگروازنزدیک ببینیم....اون روزامروزبودوبهش رسیدیم... ..امروزروزچهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت 9:45دقهباحامدتماس گرفتم وبیدارش کردم..ساعت 10ونیم بودکه پیام دادم کجاس وحرکت کنه..اونم گفت که ازخونه زدبیرون که بیادوساعت 11وربع ماشین گیرش اومدوسوارشدکه بیادشهرمون...منم ساعت 11:10دقه لباس پوشیدم وشروع کردم به آماده شدن...ساعت 11:50 دقه حرکت کردم سمت مدرسه که ب بهانه کلاس تقویتی برم امانفسموببینم..ساعت 12:10دقه بادوستم رفتم کیک فروشی که برای گلم کیک تولدبخرم...کیکوخریدم ویه نیم ساعتی توی مغازه منتظرموندم که حامدبرسه اونم ساعت 12:45دقه بودکه رسیدشهرمون وتوکوچه اومدوگفت که توکوچم..منم ازمغازه زدم بیرون ولی ازبس استرس داشتم اصلا ندیدمش تادوستم گفت حامداونجاس..منم نگاه کردم وعلامت دادم که پشت سرم بیادوازخیابون گذشتیم وقتی شلوغیوردکردیم دیگه دوستم رفت..ومنوحامدباقی راه روکنارهم رفتیم....."واااای که چه حسقشنگیه کنارعشقت راه بری....به طرف پارک شقایق رفتیم..ویه گوشه خلوتی روی چمن نشستیم.....وااااااای ب

برچسب: نویسنده: بهنام نصیری تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 4:09

عزیزترینم...! این روزااتفاق خاصی نیفتاده که اینجابنویسم....فقط نفس میره مغازه وبرمیگرده خونه... درآمدهم خداروشکربدنیست...امشب بعداس دادن به نفس احساس کردم اشتهام بازشده وگرسنمه..بلندشدم رفتم دریخچالوبازکردم که متسفانه میوه نداشتیم..برنج وماست اوردم وخوردم..اما کم خوردم چون به نفس قول دادم کم غذابخورم چون میترسه ساراش چاق بشه... امروزیم خیلی حوصلم سررفت ومنم بادستای گره خورده خودمونفس یخورده بقولی خلاقیت به خرج دادم.... وامـــــــــا اینم خلاقیت های خـــــــــودم واینم یکی دیگه ازخلاقیتام.. چقد انتظار برای رسیدن به تـــــــــو شیرین است....خیلی این لحظات برایم زیباست... به انتظار آن روز نشسته ام تا ما به هم برسیم و یه زندگی عاشقانه را برپا کنیم.... قلبم برای آن روزی که تـــــــو رو درکنار خودم میبینم می تپد... و تک تک ثانیه ها را می شمارم تا لحظه دیدار با تــــــو فرا برسه.... چقدر این انتظار شیرینه.... انتظار برای رسیدن آن لحظه که ما برای هم هستیم.... انتظاری که برای تـــو و به عشق تــو باشه...شیرینه.... خوشبختی ما...شادی ماست....و شادی تـــــ

برچسب: خلاقیت,خلاقیت در دکوراسیون منزل,خلاقیت در هنر, نویسنده: بهنام نصیری تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 4:09

کاش امروزبمیرم....وبرای همیشه راحت بشم...ای کاش فقط زمانیکه مردم متوجه حرفایی که زدی وچقددلموبه دردآوردی نشی چون ممکنه تاوقتیکه عمرداری باعذاب وجدان زندگی کنی....کاش متوجه حرفایی که زدی بشی وبفمی من کیسه بکس تونیستم که هروقت حالت خرابه سرمن خالی بشه......دلیل قهروتووبلاگ نمینویسم چون خجالت میکشم اون همه خوشحالیوبااین نوشته خراب کنم...... دیگه نه دوستت دارما نه عاشقتم نه خیلی میخوامت ونه مواظب خودت باش حالموخوب نمیکنه...وقتی خودت مراقبم نبودی که اشکم نریزه دیگ انتظاری ندارم ازخودم ک مراقب خودم باشم دربرابرهمه چی روندارم.... فقط میدونم دیشب شکستم واین شکستنم شایدبعدچندروزخوب بشه ولی هیچوقت یادم نمیره...

برچسب: نویسنده: بهنام نصیری تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 4:09

صفحه بندی